تبلیغات
کهنه دلان

کهنه دلان
یا رب با هستیمان هستی ها را زیبا گردان نقش مهر وفا بر جانمان دریا گردان
قالب وبلاگ
نویسندگان

شبی گریان بود مادری پیر * که نزد فرزندان دلش بود بگیر#

نامهری او را در بند کرده بود اسیر * تو را کی توان خواهد بود پیکار شیر#

در تمام دعاهایش نام فرزندان پا بخواست * از آن اندک آرامی روزگارش نیز بکاست#

آرزویش دوری فرزندانش بود از بلا * آنگونه دلش را بداد با امید جلا#

آنقدر نا توان بود که به خود می لرزید * وی سرما را دلیل بر این امر بدید#

شاید دلیلش نبودش بیراه *چون خانه اش شده بود مانند چاه#


قطره های آب بر سرش می بارید * آن زمان فقط ابر را نمی شد بدید#

نگفت که شاید تو را گرسنگی عذاب است * مگر رفع گرسنگی حاجتش به آب است#

ای مادر پیر چندیست هیچ نخورده ای * که پرسیده است زنده یا مرده ای#

کی خواهی پایان دهی به این جفا * کی آسایش را برای خود می بینی روا#

آخر تا کی صبح را تا شب با کار سر کنی * خواب شبت را نیز با دعا از سر بدر کنی#

تو را مگر جز پوست و استخوان چه هست * مگر پارچه ای مانده که زخم های دستت را با آن ببست#

چشمانت که تار شدند و ندارند نایی * با این احوال چگونه دیدار فرزندانت را از خدا خواهی#

چشم چند فرشته شبان به حال تو بارانیست * مگر پاداش این زجرت را چگونه اجریست#

آری گویند بهشت زیر پای مادران است * اما این جفای تو بی کران است#

می دانم که در گفتار با فرزندانت گویی که شاهی * صد رحمت به حال آنان که ایام طی کنند با گدایی#

آخر زلالی دلت را چگونه آبیست * که خروارها خاک را توان گل آلودیش نیست#

باز که اشک چشمانت سیلی است براه * عاقلان, باید با این اشک کرد دردان را دوا#

باید در ره این سیل صدی بسازند * با آن به قدرت عشق در این دنیا بنازند#

اما ای مادر پیر ترسم از این است که فرزندانت نگیرند از تو احوالی * در دلت ماند جای این محبت خالی#

آن همه لالایی با مهر خواندی * شبانت را در اندوهشان به صبح رساندی#

سهم خود را از زندگی کم کنی * تا آن را بدرقه ی راه اولادت کنی#

تا کودکانت را با سیری نبینی * یک لقمه طعام در کام نمی گزینی#

از رنجش آنان می رنجی * با لبخند آنان زیبایی ها را می سنجی#

در کمین روزگار خود می لنگی * گر فرزندانت را نیت کند با وی می جنگی#

روزگار در پیکار تو می گیرد به خود هر رنگی * با دوری از فرزندانت تو را وا می دارد به دلتنگی#

آری مادر پیر پاداش تو این است * تو که کمرت در زیر چرخ آسیاب روزگار شکست#

که چند سالی یکبار فرزندانت را روئیت کنی * آن روئیت نیز با چشم آنان با محنت کنی#

از دلتنگی کمی تو را سپاس گزینند * همان باشد که رو در رویت نشینند#

گویند لعنت بر آن مادر که ما را به زندگی روانه کرد * ما را اسیر این همه گرگ زمانه کرد#

آری مادر این پاسخ توست از آنان * نیک بگیر پاسخت را جان جانان#

می دانم که اشک در چشمانت جاریست * این هم پاداش این همه خاریست#

پس بخواب مادر پیر که کسی تو را یاد نیست * از این بدتر بر خود مگیر که فرزندانت را شرم ساریست#

پس درویشا ننگ بر من باد اگر یاد از مادر نگیرم * چه در روز شادی چه درآن حال که بمیرم#


                                     (حامد کرمی درویش)




طبقه بندی: شعر، 
[ جمعه 25 آذر 1390 ] [ 01:47 ب.ظ ] [ حامد کرمی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


به امید روزی که همه ی جهان برادر شوند برادر نه به لفظ هم پیکر شوند
باسلام
باعث خرسندیمه که میزبان عزیزانی مثل شما دوستان گل هستم دوستان عزیز تو وبلاگ سعی شده از هر جور مطلبی آورده شه که به دل همه بشینه متاسفانه وقت نیست تند تند آپ کنم که به بزرگواری خودتون ببخشید
اینجا جا داره بگم سعی کنیم گذشته رو فراموش کنیم هرچند سخته ولی گذشته برنمیگرده پس بیاین حال و آیندمونو بسازیم همیشه اینطور نیست که چیزای که از دست رفتن نشونه بی لیاقتی ما بوده باشن واقعا بعضی مواقع اون چیزا لیاقت مارو نداشتن پس قدر خودتونو و تک تک لحظات زندگیتونو بدونین و سعی کنید خودتون باشید نه آینه دیگران چون شما همین یبارو فرصت زندگی دارید پس بخاطر خودتونم که شده خودتون باشید.
یا حق

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب




استخاره آنلاین با قرآن کریم