تبلیغات
کهنه دلان

کهنه دلان
یا رب با هستیمان هستی ها را زیبا گردان نقش مهر وفا بر جانمان دریا گردان
قالب وبلاگ
نویسندگان


روزی از رهی گذشت نوجوانی * دید در ره است پریی آسمانی#

یک باره از خود بی خود گشت * گوی آزاد بود در یک بیکران دشت#

آن نوجوان زیبایی زندگی را یک لحظه احساس کرد * نمی دانست که باید پیکاری با هفت خوان آغاز کرد#

یک لحظه خویش را ابر دید * یک لحظه باد و از خیال پرید #

به خود آمد و ره پیش گرفت * گویی تمام جانش آتش گرفت #

یک حال خود را مقابل او دید * دید نا گه نام آفریدگار از زبانش پرید#

خود ندانست به چه احساسیست گرفتار * همین دانست زیبا بودش گر نبودش قرار#

از زبان معشوق جواب سلامی شنید * در آن دم بود که نام خدا را به آن زیبایی بدید#

معشوق ره خود گرفت وعاشق ره یار * دگر عاشق را نتوان بود هیچ گونه قرار#

در راه باخود آن مسیر را ستایید * زیرا در آن ره بود که جمال معشوق بدید#

نوجوان در یاد معشوق ره منزل گرفت * به کنجی نشست و عزای دل گرفت#

که شاید دگر نتوان دید روی یار * این بی انصافیست در حق اسرار#

ندانست چه بگوید خاموش ماند * تنها زمزمه ای از دیدار یار خواند#

اما روزها می رفت نه یاد یار * برایش گران شده بود کار روزگار#

اما راز دل پنهان نمود * زیرا نصیبش نمی شد جز مشتی عنود#

چندی گذشت و نوجوان بالغ * اما از یاد یار نشدش فارق#

بار دگر آفتاب را درخشان یافت * گویی تا سر منزل آفتاب بتافت#

دگر باره قامت همچون هور یار بدید * مست از جمالش شد و زمزمه آورد پدید #

با خویش گفت ای آفریدگار * این چه شوریست که از دل شدش پدیدار#

اما خواست از یار بگیرد نشانی * یا بداند کیست واهل چه آشیانی #

از چندی کسب اخبار کرد * اما نیت خویش را انکار کرد#

بعد از آنکه دانست از وی نشان * دگر دانست از شور عشق نیست در امان#

او می دانست معشوق دور است * فقط برای دیدار در عبور است#

چون در آن قریحه ی عاشق * معشوق را بودش خاندانی لایق#

نوجوان بعد از آن دانستن * دگر نداشت تاب شب خفتن #

شب ها در یاد یار اشک می ریخت * روزها در آهش از خود می گسیخت#

وی یک حال خود را دیوانه دید * می خواست یادگاری گذارد تا بداند کی آید پدید#

که آیا تا دیداری دیگر یادگار هست * آیا این یادگار تا آن زمان پدیدار است#

نوجوان روز ها و ماها وسالها را گذراند * اما برای یاری کسی جز خدا را نخواند#

بار دیگر آوردند خبر * که دارد معشوق می آید از سفر#

نوجوان دست و پایش را گم کرد * فکر دیدار یار هر چه غم داشت را از سرش بیرون کرد#

گفت با خدا که ای جاودان * تا کی نگویم رازم را و ماند نهان#

دگر باره می گویم از معشوق نشان * هر چه خواهد شود بخواهد جهان#

اما باز ره صبر پیشه کرد * از گفتن سروا داد و گریه کرد#

یکی از ایام عاشق که نبودش روزگار به کام * داشت می کوشید برای خرج طعام#

باری سنگین به دست داشت * توانش رفته بود اما باز امید داشت #

یکباره صدایی به زیبایی چلچله شنید * قامتی به رعنایی فرشته بدید#

معشوق بود اورا گفت نخواهی یاری * عاشق هر چند بی قرار بود اما جوابش داد با شیرین سلامی #

گفت تحسین می کنم تو را و حسنت * اما زندگی همیشه برده می خواهد برای خدمت#

با خود گفتش آیا سخن گزینم * یا با غم دل در گور نشینم#

اما این لحن بر من عیب است *هنوز عقلم در شک و ریب است#

پس نوجوان معشوق را گزیدش سپاس * از ذهنش بدررفت فکر عام و خاص#

معشوق رفت و عاشق بار دگر ماند تنها * سرنوشت برایش مقدور کرده بود تنها یک خدا#

یک خدا که جز او کسی را راز نگفت * روزها با تلاش شب ها با یاد یار بخفت#

از واقع نه سال گذشت نه سال یک عاشق * در عین جوانی فرسوده چون صد ساله قایق#

او جوان بود اما رنگ پیری داشت * روزگارازنفسش بوی افسوس و آه بر می داشت#

او دانست که زمان باز گشت یار است * دلش دیگر مجنون و بی قرار است#

از طرفی خود راجوان بدید * حل شاید بتوان با کسی سخن آورد پدید#

نزد مادر رفت و سفره ی دل پهن کرد * او را پناگاه خود دانست و در یاد یار غر ق کرد #

مادر به جوان قول بداد * که سخن به میان آورد فردای بامداد#

بامداد مادر رفت و جوان آرزو داشت * آیا میشود از این باغ آرزو میوه ای برداشت#

مادر ازمحضر معشوق سر رسید * گفت با او سخن گفتم پرامید#

اما وی را نجابت نشان بود * او را ارزشی به تمام جهان بود#

عاشق خود از حیا تاب دیدار یار نداشت * حتی شاید چهری یار در بر نداشت#

فقط می دانست از اوی دارد احساسی * تا که سال ها گذشت ندارد سوبه معشوق ناسپاسی#

عاشق از دیدار یار می لرزید * حتی با آنکه چهری از یارنمی ندید#

بعد از آن عاشق مادرش را راز دار بدید * با او می گفت و از او می شنید#

او تنها از خدا داشتش امید * گفت خدایا دگر کی باید وقتش رسید#

مادرجوان را از زندگی پند داد * وی را با معشوق نا برابر خواند#

اما خود راز زندگی را می شناخت در یک کلام * فرق آن دو را فقط مال می دانست وسلام#

او از بهانه ی مادر معشوق خبر آورد * از آن تیری که می دانست که به کجا خواهد خورد #

مادر از جوان خواست باز صبر کند * او نیز در ره علم و حکمت قدم بر نهد#

جوان دگر از از روزگار نماندش امید * خود را شکست خورده ای تنها بدید#

باز سالی گذشت و عاشق بی خبر از یار * دگر طاقتش طاق شده بود و بیمار #

با خویش گفت دگر از زندگی نخواهم حتی یک نفس * چشم به راه فریاد رس بودن نیست کاری جزعبث #

عاشق این را شرم بدید * که خود سخن آورد با معشوق پدید#

هر چند از این را تنها می توانست کند کاری * اما نمی خواست در وجدانش شود این گونه خاری#

اما یک شب با خود اندیشید * گفت خدا را باید بر روی سر دید#

شاید من نباشم لایق او * کی کنم خوشبختش در این هیاهو#

من شاید مایه ی ننگ او باشم * در شیشه ی عمر سنگ او باشم #

شاید مرا بهتر است دست کشم از کار * تا برایش سهل شود شهد روزگار #

من که می دانم هم خانه ام غم است * چرا او را شریک سازم غم خود کم است#

جوان با خود گفت باید دهم انسانیت نشانی * بگذار برای خود باشد در چنین جهانی#

که برادر از خون برادر نگذرد * همچون گرگی گرسنه سینه اش بدرد#

که شاید خود عاشق دیدار معشوقیست * من که خود دانم درد عشق چگونه دردیست#

من خود این درد به جان می کشم * گر او غمگین باشد من خود را می کشم#

تا بدانم دعای خیرش می کنم * دشت قلبش را با اشکهایم سیرش می کنم #

از آن پس جوان با خود عهد بست * گفتش دگر نباید دل به دل خوشیها بست #

من سالها در طلب دیدار روی یارم * آیا نه سال کم است برای آرام و قرارم #

گفت او را دگر در من یادی نخواهد بود * باید از هم گسست این وجود را از تار و پود #

روزها گذشت و عاشق نتوانست از یار برد یاد * شب آمد و باز گرفتش بیداد#

سال گذشت و به نوروز رسید * دوباره خبر از جمال یار شنید#

گفت من را دگر نیست تاب * تا کی باید کشم آشفتگی خواب#

رفت و پدر از کار آگاه کرد * پدر روبه جوان کرد و اندکی نگاه کر د#

شاید خالی دست بود این گونه ادعا کرد * یا در دل برای جوان غم خورد و دعا کرد#

گفت تورابا این سخنان چه کار * شاید تورا در خود گرفته سرور بهار #

عاشق در های دنیا را بسته دید * ناراحت از خود و از این دنیای پلید#

که این همه کردم در ره معشوق صبر * بر سرم نبارید قطره ای ازرحمت این ابر#

از غم دنیا کم کشیدم ای روزگار* که حتی ندیدم لبخندی از سوی یار#

دگر به چه امیدی باید زنده بود * بی جمال یار با کدام طبیب می توان این عشق را از جان زدود #

می خواهم در لای صفحات نامرد روزگار محو شوم * می خواهم از جامعه ای به نام بشریت کم شوم#

زمانی که حتی از پدر ندارم پناه * و دگر معشوق ندارد لطفی به راه#

اما باز نام خدا آورد او را پشتوانه دید * به قصد تبریک عید به یار به محضر رسید#

عاشق از این عمل خود را غرور شکسته دید * اما دیدار یار به همه ی دنیایش می ارزید #

معشوق از دیدار عاشق نبودش خبر * خواست آید سوی ره گذر#

که ناگه چشمش جوان را بدید * پوزخندی زد و ره بازگشت بر گزید#

آن دم عاشق عشق را بی وفا ترین یار بدید * با خودش گفت تا آخر عمر باید با غم رهید#

آن حال بود که غم را غمخوار بدید * همه تنهایش گذارده بودند اما غم با او بست پیمانی جدید#

پی برد که روزگار را ندارد انعام * که همیشه طعمه می خواهد یک ساده ی خام#

تا مانند من سالها عاشق شوی * گویی رهسپار دریا با پوسیده قایق شوی#

در میان اقیانوس بدانی قایق پوسیده * روزگار تدبیر نامهری دیده#

آب دریا یک حال دنیایت را دریده * تمام وجودت را سنگینی غم دیده#

آن عاشق بخت برگشته بعد نه سال * نیک گرفت پاسخش را از این احوال#

آن اشکهای شب ریخته * آن یادگاری های به زمان آویخته#

گفت خدایا می پسندم سر نوشت را * چون تو نوشتی سر گذشت هر سرشت را #

پس از آن تردید که آیا معشوق داردش دوست * دریافت که این فقط یک آرزوست#

پس گفت خدایا او خود به من دل داد * مرا از عمر خویش زیبایی عشق داد#

من نیز در عوض دل را به دار آویختم * آن را با اشک چشمهایم به راهش ریختم #

پس گفتش ای خدایا خود همراه او باش * دستش را بگیر و از محبت در دلش بذری بپاش#

گر او خوشبخت باشد من خوشبختم * هر چند بی نصیب از دیدار و از آن بختم#

من او را حلال می کنم شاید او نیز دل داده است * او نیز در راه معشوقی آواره است#

می خواهم بدانی وفای سرنوشت این است * که می چرخد و می گردد دست به دست#

معشوق باید چه می کرد در آن زمان * این چگونه رسمیست برای عاشقی ای مهربان#

پس بدان روزگار باوفا نیست * میان خوشبختی و بد بختی چه فرقیست#

ای خدایا آیا نباید به حال آن جوان گریست * که عمرش بدادو با غم بزیست#


                                  (حامد کرمی درویش)




طبقه بندی: شعر، 
[ جمعه 25 آذر 1390 ] [ 01:59 ب.ظ ] [ حامد کرمی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


به امید روزی که همه ی جهان برادر شوند برادر نه به لفظ هم پیکر شوند
باسلام
باعث خرسندیمه که میزبان عزیزانی مثل شما دوستان گل هستم دوستان عزیز تو وبلاگ سعی شده از هر جور مطلبی آورده شه که به دل همه بشینه متاسفانه وقت نیست تند تند آپ کنم که به بزرگواری خودتون ببخشید
اینجا جا داره بگم سعی کنیم گذشته رو فراموش کنیم هرچند سخته ولی گذشته برنمیگرده پس بیاین حال و آیندمونو بسازیم همیشه اینطور نیست که چیزای که از دست رفتن نشونه بی لیاقتی ما بوده باشن واقعا بعضی مواقع اون چیزا لیاقت مارو نداشتن پس قدر خودتونو و تک تک لحظات زندگیتونو بدونین و سعی کنید خودتون باشید نه آینه دیگران چون شما همین یبارو فرصت زندگی دارید پس بخاطر خودتونم که شده خودتون باشید.
یا حق

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب




استخاره آنلاین با قرآن کریم